یلدا جووونیلدا جووون، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

وقتی تو آمدی

به نام حق

1392/11/15 15:14
نویسنده : مامانی
265 بازدید
اشتراک گذاری

این اولین پستیه که برای فسقلیم مینویسمかわいい 森ガール ハート のデコメ絵文字

 

الهی قربونش برم خیلی وقته میخاستم یه وبلاگ مخصوص خودت برات بسازم کوچولویه من

ولی وقت نشد این اینترنتم بلخره خودت بیای با این چیزا آشنا میشی

خیلی قراضه هستشششش

طبق محاسبات خودم الان تو آخرین روز از هفته 12 رو میگذرونی ینی از فردا میشی 13 هفته ای

ولی طبق محاسبه دکی تو الان 12 هفته و دوروزت هست

فردا میرم سونوی ان تی تا تورو واضح ترو بهتر ببینم

میخام یه سی دی هم بگیرم ازشون تا هروقت دلم برات تنگ شد بشینم نگات کنمハートだよ。1つ のデコメ絵文字

اولین باری که دیدمت فقط 7 هفته داشتی خیلی کوچولو بودی یک سانت قد داشتی

الهی الهی وقتی دیدمت بقدری ذووووقیدم نمیدونستم چکاربکنم

فردا هم میرم تا ایشالا به امید خدا هم از سلامتت مطمن شم هم اینکه کلی ازت عکسو فیلم بگیریم

قول بده واسم تکون بخوری تا من همه جاتو ببینمو کلی کیف کنمو خوشحال شم

الهی قربون اون دوستو پای کوچیکت بشم من عزیییییییییییییززززز دلمممممممممممممم

فردا قراره مامانیت یه کفش هم بخره آخه خیلی برف اومده کفشام جوابگو نیستن

لوله های آب هم همشون گرفته شدن و امروز کلی بی آبی کشیدم

الانم بابایی رفته پیش گوسفندا

راستی یادم رفت بگم ما یه عالمه گوسفند داشتیم

ولی نگهداریشون توی این سرما سخت شده بود همه رو فروختیم به جز دوتا

هروقت اومدی توی این دنیا میبرم نشونت میدم

یکیشون چندماه دیگه قراره یه نی نی کوچولو بیاره ziba

این روزا خیلی خوشحالم خیلی 

بهترین روزای زندگیمو میگذرونم ...شاید یه روزی که خیلی بزرگتر شدی بهت آدرس اینجارو بدم تا بخونی

تا ببینی مامانیت چقد روزا میشمره تا تورو توی بغلش بگیره عشق من

بضی وقتا دلم به غذا نمی کشه بضی وقتا هم انقد گرسنم میشه در حدی که میخام زمینو گاز بگیرم

من هنوز حتی نمیدونم تو جولابات صولتیه یا آبی

فردا میخام از دکیه بپرسم اگه ملوم بشه حتمن میرم واست جایزه میگیرم که انقده مامانیتو خوشحال کردی

تازشم واست یه جوراب گرفتم مثه خودت فسقلیه 

خدارو شکر میکنم که تورو به ما داد

تو شیرینی زندگیم هستی از همین حالا شیرینی رو با خودت آوردی

امسال خدا بهترین هدیه تولدم رو بهم داد

منو بابایی از داشتن تو خیلی خوشحالیم

20 آذر اولین روزی بود که فهمیدم توی دلم هستی

بخاطر قرصایی که میخوردم رفتم آزمایش خون دادم ..شاید حتی یک درصد هم فکرنمیکردم توی دلم نی نی باشه

اومدم خونه و قرار شد بابایی ظهر بره جواب آزمایشو بگیره

ظهر که رفت اومد خونه گفت ما نی نی داریم

منم بهش گفتم الکی نگو

گفت بخدا بارداری اینم جوابش

واااااااااااااااااییییییییییییی منننننننننننن کلی خوشحالی کردمو جیغ زدم نمیدونستم چکارکنم

بابایی گریش گرفته بود

ما خیلی از اومدن تو خوشحال شدیم فسقلیه من

از خدا میخام این 9 ماه رو با سلامتی بگذرونم و انشالا به حق حضرت ابولفضل تورو سالم دنیای بیارم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)